حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

خداحافظی با بزرگترین وابستگی دنیا

1392/8/18 0:01
534 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام دونه ی انارم......دخترم...


عزیزکم بر خلاف احساسات مادرانه ام شب جمعه مورخ  نهم آبان  رفتیم حرم حضرت معصومه برای اجرای مراسم شیر گرفتن از دختر گلمون...

بعد از زیارت نشستم با آرامش کامل در کمال حضرت معصومه از اعماق وجودم بهت شیر دادم و سوره ی یاسین میخوندم و به آب اناری که از قبل آماده کرده بودم می دمیدم.

نمی تونستم باور کنم که این آخرین دفعه هست که بهت شیر میدم دلم به حالت میسوخت

لحظه ایست آن لحظه !!! آن لحظه که مرا با تمام وجود نازنینت طلب میکنی....

کاش زمان متوقف شود خلوتی دو نفره، من و چشمان ناز تو، من و دستان کوچکت، عشق من و آرامش تو، مادرانه هایم ارزانی ات...

 

 

شیرخواره ی من، شیره ی جانم هزاران بار بکامت باد.


شیر دادن مادر به بچه احساسی عجیبه که نمیتونم شرح بدم ولی بگم که حس شیرینه و فقط اونایی که تجربه کردن  احساس منو درک می کنند.

خب بگم از شب شیر گرفتن.. خلاصه بعد از اینکه شیرتو کامل خوردی نشستی و آب انار بهت دادم که بخوری. خیلی کم خوردی برات نگه داشتم تا بعدا بهت بدم. آخه این آب انار رو فقط باید خودت تنهایی بخوری.

خدا جووووووونم این دوران شیردهی رو از من قبول کن..

 آخر شب که برگشتیم خونه موقع خواب منتظر شیر بودی برات ننو یا به قول خودمون اردکانیا اللگ بستیم و بهت موبایل دادم تا برات لالایی بخونه خدا رو شکر برای شب اول بد نبود..

فرداش خیلی منتظر بودی هی میرفتی متکا میاوردی بهم میگفتی با یعنی بخواب وقتی میخوابیدم یادت میومد و میگفتی أه.. صورتت حالت بغض داشت.. بعدازظهر ها بیشتر وقتا بابایی ساعت سه میره کلاس و هشت شب میاد خونه و من و شما تنهاییم. اون روز هم تنها بودیم و خیلی بهونه گیری میکردی..

خیلی دلم گرفته بود خیلی میخواستم بهت شیر بدم....

پا به پای تو گریه میکردم و از خدا طلب صبر میکردم ..

خدای من دعایم را با شکر نعمت ها و لطف هایت شروع می کنم و اعتراف میکنم که بهترین بنده ها را به من داده ای.

خدایا می دانم که از همه مهربان ها مهربان تری و دیده ام که از همه بخشنده ها بخشنده تری، اما با وجود گذشت و بخشندگی ات اگر یک روز از نافرمانی ها و ناشکری های من خسته شوی ، بهتر از هرکس دیگر میتوانی مرا مجازات کنی. چون میدانی من از چه چیزهایی می ترسم و یا با از دست دادن چه کسی بیشتر زجر میکشم....

 

 

  اینجا داری حاضر میشی بریم حرم 

 

 

  السلام علیک یا حضرت فاطمه معصومه...

 

 

دختر گلم در جوار حضرت معصومه..

 

 

 

 

 

 

 

 

  توی شبستان..

 

 

 شما خودتو صاحب موبایل من میدونی..

 

 

 

 

بعد از شیر خوردن.. داری آب انارتو میخوری...

 

 

 

 

 

 

مراسم به پایان رسید و داریم برمیگردیم.. توی صحن شما آب دیدی و گیر دادی میخواستی بمونی. هوا هم  سرد بود بابایی به زور بغلت کرد...

 

 

   میخواستی دستاتو تو آب کنی......

 

 

  با کلی زحمت راضی شدی

 

 

و این کیک خوشمزه هم به مناسبت شیر گرفتن دخترم که دختر خوبی بود و خیلی مامانشو اذیت نکرد چند روز بعد خونه مامان جون خودم درست کردم..

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

♥ مینا مامان ثمین سادات ♥
19 آبان 92 3:06
سلام عزیزم الهی قشنگم چقدر زیبا نوشتی اره چه حس بدیه این از شیر گرفتن انگار بیشتراز بچه ها ما مادرا بهش وابسته هستیم واگه دیگه براشیر خوردن نیان دلمون میگیره


سلام آخ حرف دل منو زدی انگاری من بیشتر وابسته شدم بچمو هی سرگرمش میکنم یادش بره ولی دل من.....،
مریم
19 آبان 92 11:03
سلام ،با این که من مادر نشدم ولی با خوندن متن خداحافظی با بزرگترین وابستگی دنیا و حدیثه سادات به مهدکودک میرود و احساس مادرانه نزدیک بود کلی گریه کنم.وبلاگ قشنگی داری عزیزم انشاالله عروسی حدیثه سادات به سلامتی و شیرینی.امیدوارم در پناه خداوند متعال زندگی خوب و روز به روز بهتر از دیروزی داشته باشید.



سلام مریم جون انشاالله که زود مادر میشی.. ممنون که به وبلاگ دخترم سر زدید. مرسی

مامان زری ترانه
20 آبان 92 11:29
چه متن جالبی نوشتی دقیقا حرف دل همه مادرهاست . دوست خوبم گاهی از متن ها ت رو شاید تو وبلاگ دخترم بزارم دختر من هم ساداته خوشحال می شم به ما هم سر بزنی ممنون گلم آره لطف داری...بفرمایید باعث افتخاره..حتما میام و وب دختر گلتو نگاه میکنم.
مامان حسام كوچولو
20 آبان 92 18:27
سلام خيلي متن قشنگي بود. انشالله كه حديثه سادات قدر زحمتاي مامان گلش رو بدونه. خوبي چه خبر ؟ حاج آقا پا منبري داره؟؟؟؟؟؟؟؟ التماس دعا توي اين شبا به من خيلي دعا كن سلام مرسی لطف داری. ممنون خدارو شکر.. آره من یه پامنبری پروپاقرصش هستم شما هم برای من دعا کن.
مامان محمدحسین
20 آبان 92 19:26
سلام منم یه اردکانیم... خوشحال میشم به وب پسرم سر بزنین.... سلام وااااای جدی میگی.. ؟؟
مامان آروین (مریم)
21 آبان 92 7:57
متن خیلی قشنگ و بااحساسی نوشتین . خیلی خوشحالم که با توسل به حضرت معصومه (ع) این پروژه سخت رو تموم کردین . ان شاالله از این به بعد بهتر غذا بخوره . عکسای حرمش خیلی قشنگ و باحالن ممنون عزیزدلم لطف داری. انشاالله.
مامان اهورا(نرگس)
29 آبان 92 15:31
خیلی زیبا نوشتی مامان جون...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
مرسی عزیزم. چشماتون زیبا می بینن.